سلام بر شما دوستانی که سری به وبلاگ ستاره میزنید در وبلاگم دست نوشته های خودم رو مینویسم و همچنین سخنان با ارزش بزرگان علم و ادب امیدوارم خوشتون بیاد. قابل توجه عزیزان مطالبی که عنوان آنها دارای علامتٍ ××× میباشد.دست نوشته های اینجانب اند.
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 17:2 توسط سارا
|
هدیه....!
شما موجودی زمینی با تجربیات ماورایی نیستید،بلکه موجودی هستید ماورایی که درگیر تجربیات زمینی گشته اید.
(وین دایر)
هرنوع ارتباط انسانی،یا پاسخ است به محبت و یا فریادی برای کمک.
(آنتونی رابینز)
هر انسانی حاصل تفکرات روزانه خویش است.
(امرسون)
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 22:28 توسط سارا
|
فرهنگ
در هر کجا که بشر را دوست داشته باشند فرهنگ را دوست خواهند داشت(سقراط)
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22ساعت 21:42 توسط سارا
|
پدرِ من... "پدر" چه واژه ی نجیبی!
بدونْ که تو هق هقم جز غمِ دوری حرفی نیست
بدونْ دلیلِ گریه هام جز بی تو بودن چیزی نیست
پدر
+
نوشته شده در شنبه 1387/02/21ساعت 17:20 توسط سارا
|
گذر عمر...
24 روز مونده به 19 سالگیم نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم. بیقراری ،سراسرِ وجودمو گرفته...
دریغا که فصل جوانی برفت
به لهو و لعب زندگانی برفت
دانی که چرا وقت سپیده دم خروس سحری همی کند نوحه گری
زیرا که نمودند در آیینه ی صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
+
نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 14:5 توسط سارا
|
چگونه مرگِ عدالتِ علی را باور کنم...؟×××
پروردگارِ بی گناهان
که بر سقفِ آسمان نشستی،بگو بگرید آسمان به حالِ
گریه رویان!
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 16:26 توسط سارا
|
زندگی تو این شهر خیلی سخته×××
مرگ بر آنان که طویله هایشان را به قیمت آسمان میفروشند،مرگ بر آنان که شرافت انسانی را با معاملات پر سود خود زیر پا گذاشته اند...بگذارید در این خفقان بمانیم و بگرییم و بمیریم...بگذارید در این ظلم غرق شویم...
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/15ساعت 21:47 توسط سارا
|
زندگی
زندگی نه یک مسیر روان و صیقل یافته است و نه بستری از گلهای سرخ.به یاد داشته باشید که گلهای سرخ هم پر از تیغ های تیز و برنده است.
(کیم وو-چونگ)
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/12ساعت 23:6 توسط سارا
|
گریه...
خیلی وقت بود گریه نکرده بودم!
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت 13:16 توسط سارا
|
ملوک یا رعیت
ملوک از بهر پاس رعیت اند ،نه رعیت از بهر طاعت ملوک!
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 9:50 توسط سارا
|
آن سوی آسمان×××
چه کسی میداند آن سوی آسمان چه خبر است،حدس تو چیست؟
شاید...شاید....شاید نوح پیغمبر کتابی میخواند از صادق هدایت
یا محمد(ص) فیلمی میبیند از مهدی فخیم زاده یا....
کاش آسمان هزار تکه بود و از هزار تکه،پانصد در و از هر در
که وارد میشدی خدای خود میدیدی و اسرار خلقتش....
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/05ساعت 0:38 توسط سارا
|
گرفتار شدیم
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم...!
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 23:33 توسط سارا
|
این بلوغ این جوانی×××
در میکوبد و چشمان من تا پشت در چوبی میدود
احساس من،این بلوغ،این جوانی به دنبال آشنایی میگردد
جوانه خواهد زد در چوبی از حرارت احساس من
گره صافی بر روسری قرمز رنگ من
در باز میشود و کسی نیست جز نسیمی خنک
که از قاصدکی سر اینکوچه ی دراز میدهد خبر
میدوم تا سر این کوچه ی دراز، خبری نیست
احساس من از انتهای این کوچه و از پشت آن در چه میخواهد،نمیدانم...
این بلوغ،این جوانی...
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29ساعت 19:9 توسط سارا
|
یه بیت به ارزش یه غزل
هر کس بد ما به خلق گوید ما سینه از او نمیخراشیم
ما خوب او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم!
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت 22:39 توسط سارا
|
چه بنویسم×××
نمی دانم میخواهم چه بنویسم
شاید تعبیر لبخند یک کلاغ
یا
شدت درد پای آهوی در دام
یا
ولتاژ نور مهتاب
یا
تعداد آوندهای نیلوفر آبی
یا
هیچی همین...
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/01/26ساعت 22:25 توسط سارا
|
واژه ها باید آزاد شوند×××
من میدانم به شمارش آنانکه شاعر نیستند کتاب نانوشته مانده..و واژه ها اسیر ذهنهای درخوابند...واژه ها باید آزاد شوند....
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 22:48 توسط سارا
|
پریشانم
امشب دیدن احوال ثریا و شهریار جانمان را سوخت و حالمان را پریشان کرد...!
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت 22:15 توسط سارا
|
پیروزی
میگم پیروزی چرا 4تا گل خورد.....!
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت 22:14 توسط سارا
|
تو بگو تا من بنویسم
فرازمند:
ستاره منم دخت ایران زمین
دلم پر ز مهر و رخم نازنین
کلامم روان و زبانم فصیح
طلب میکنم دلبری نازنین
پیمان:
بازیچه ی دست یار بودن عشق است!
محکوم به تنهایی(احمد):
روزگاريست در اين کوچه گرفتار توام
باخبر باش که در حسرت ديدار توام
گفته بودي که طبيب دل هر بيماري
پس طبيب دل من باش که بيمار توام
درویش
مشت می کوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها من دچار خفقانم
من به تنگ آمده ام از همه چيز بگذاريد هواری بزنم آ ی.... با شما هستم آی... اين درها را باز کنيد می خواهم فرياد بلندی بکشم چاره درد مرا بايد اين داد کند از شما خفته ی چند چه کسی می آيد با من فرياد کند
بهروز
به درد بی دوای من کسی مرهم نشد هرگز نصیب من درین دنیا بجز ماتم نشد هرگز به من هرکس که رو آورد نمک پاشید بر زخمم به دستان توهم حتی غم ما کم نشد هرگز دل من در شب تیره فقط خورشید را می جست ولی یابنده یک شمع کوچک هم نشد هرگز ولی او هم دمی در فکرسامانم نشد هرگز همیشه این دل تنگم اسیر و بند شبها بود کسی در این شب تیره دمی همدم نشد هرگز در این شب تنهایی کسی من را نمی خواند به درد بی دوای من کسی مرهم نشد هرگز
یک دوست
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید
بهر یک گل منت از صدخار می باید کشید
من به مرگم راضیم...اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید...
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت 21:45 توسط سارا
|
تصور کنیم×××
برویم کنار شومینه و با خود تصور کنیم سنگ های شومینه زغال بلوط اند.چشممان را ببندیم ، کلاهی بر سر بگذاریم و تن را بلرزانیم و با خود تصور کنیم نسیم خنکی میوزد و برگ درختان را از شاخه ها میدزدد.
برویم تصور کنیم تا از یادمان نرود که ما فرزند طبیعت بودیم....
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت 13:39 توسط سارا
|
بهار بود×××
بهار بود و صدای پای باران و رقص زیبای باد تن زمین را میلرزاند و زمین از شادی غنچه های آبی رنگش را می افشاند
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت 13:37 توسط سارا
|
واعظان
واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمندان مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت 21:29 توسط سارا
|
زمانه×××
تا کی بگویم بس است بس است
این زمانه همه اش خار و خس است
دلخوش نیستم از این دهکده ی ظالم
همه اش اجبار عمر و ترس از قیامت است
کاش که اندکی زیباتر بود کاش که اندکی دلرحم تر بود
کاش که از اول آن خوشه ی گندم در دست آدم نبود
کاش که آدم خطا نمیکرد یا که حوا را پیدا نمیکرد
کاش که هابیل ترک دنیا نمیکرد
کاش که آدمی یکبار دیگر رو به سوی خدا میکرد
کاش که آدم با خود اینها نمیکرد
+
نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت 21:40 توسط سارا
|
افسوس×××
روزهای سرور گذشت و باز هم منو این آینه تنها شدیم قلمی برداشتم و در آینه بر چهره ی خود طرح زیبایی کشیدم ولی افسوس که دیگر کسی نبود که احسنتی بر طرح زیبایم بگوید.
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت 20:10 توسط سارا
|
پریساها×××
عزیزم باورت میشد پریساها به این راحتی بمیرن
باورت میشد صداقت ها دفن شَن،دروغها جاشونو بگیرن
باورت میشد محبتها سنگ شَن
دریاها یخ شَنکوه ها شِن شَن
زالوها آدمیت رو بِبَلعن
عزیزم باورت میشد روزی من بنویسم که کاش جان من رو هم بگیرن...
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23ساعت 11:30 توسط سارا
|
بارون×××
تو زمستون چیک چیک بارون از روی ناودوون
منو میبره لب پنجره کنار گلدون
باد سرد و برگ زرد وبوی نم بارون
منو مینداره یاد کبوترای توی ایوون
کبوترا لرزون لرزون نشسته اند زیر بارون
من میخوام برم بیرون شاید با خودم بیارمشون
اما با صدای پاممیپرن از توی ایوون
من از دور میبینمشون توی آسمون
میرن و ناپدید میشن من میمونم و تنهاییام توی این بارون
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 21:53 توسط سارا
|
شمس تبریزی
دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
آن که بجست از کفم،بار دگر بگیرمش
آن که به دل اسیرمش ،در دل و جان پذیرمش
گرچه گذشت عمر من ،باز ز سر بگیرمش
…
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 22:28 توسط سارا
|
نگارم
سرمست شد نگارم،بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش،پیچیده شد زبانش
گه می فتد از این سو،گه می فتد از آن سو
آن کس که مست گردد،خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان،ما را از او مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
...
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 22:26 توسط سارا
|
پدرم×××
او تنها پناهم بود و حرارت دستانش گرمابخش زندگی ام .صدایش تا عمق وجودم میرسید و نگاهش زیستن را برایم ساده میکرد و من حتی در دوردستها و در فاصله ها باچشمان بسته او را میدیدم و با او سخن میگفتم .ولی اکنون از من دور دور است .دیگر نه صدایش را میشنوم و نه احساسش میکنم.من نمیدانم و ندیده ام،اما میگویند در میان دیوارهای بلندی خود را حبس کرده،میگویند شاید روزی دیوارها بریزد و باز هم من او را ببینم،آه که او پدرم بود...
کاش قدر لحظه های با تو بودن را میدانستم
+
نوشته شده در جمعه 1386/12/17ساعت 23:20 توسط سارا
|
دوستهای خوب×××
دنیای ما دنیای آهن پاره است.در این دنیا صداقت و محبت فراموش شده،در باورم نمیگنجد دوست صادقی داشته باشم.من خاطره ی روزهای خوب و دوست های خوب را درون قلبم نگه داشته ام و بر آنها حریر سپیدی کشیده ام تا غبار این دنیای آهنین آنها را کمرنگ نکند و هر روز آنها را مرور میکنم تا از خاطرم پاک نشوند.
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/16ساعت 23:48 توسط سارا
|